پنجه در پنجه تلاطم روزهاي بيكسي؛ خمیده، مات آن ایستادنت بودم کنار این پیادهروهای تکراری... زمزمه ها در تمام مساحت این زندگی در گوشم بود و این واگویههای خودم با خودم و این تکلم بی بازگشت جاری در سکوت ثانیهها... چه حرفها که گفتم، تا تو، نشنوی...تا من گفته باشم و یادم نرود در اولین دیدار وباز تو که باشی ، زمزمه ها بغض بشود و در گلو گره بخورد با تعقل خواب مانده در تمام حضورت... گر بگیرد قدمهای حیران آشنا با تن سخت سنگفرش زیر پا هایم... طعم داغ پیاده رو، بدود در تمام امتداد این واگویهها... یاد ها ، عکس بشود، بشود قابهای بیتاب در دل دیوارهای تنگ این ناگزیری محتوم ... تو هنوز ایستاده باشی همانجا، یا ...نه ... بر قاب دلتنگ این آستانه انتظار نقش ببندی یکباره و لبخندت تمام تپیدن زمزمهها را قطع کند و روندگی مداومشان باز نفسم را بند بیاورد و اینهمه تکرار زمزمهها همه فراموشیهایم راپیش بکشد... حبابوار میترکد این رویا... شعر مي شود قدمهايت، لكنت وارد جملهها ميشود... جوانيهاي از دست رفته من ميشود دو نقطه نوراني در چشمهاي درخشان تو...تو هر روز زيباتر ميشوي و اين حباب بزرگتر... عاقبت ميتركد اين حباب...
آغاز قصه،
در انعکاس پرواز کبوتران خنگ خانگی
بر شیشههای مات یک پنجره بود...
آغشته به آواز کلاغي پیر
بالای تعلیق ارزان میله ای باریک
در گرگ و میش
یک غروب
ماه در این میان،
بیچاره مانده بود.
پایان قصه،
پشت تکرار روزهای این قطعه ازبهشت
در سیاهی چشمان خفته محبوس
روزگاری
معطل مانده بود....
159///////
سبز و رونده بود حضور نحیف پیچک....آویخته در قامت ایستاده تیرک آهنی... پایدار به سردی و سختی... تنیده در غبار دودناک خیابان... گریخته بود از حصار سایهها به شوق نور... با اولین تماس... در طغیان داغ خورشید... بیپناه... کاکلش سوخت...