ما کنایه ای از دریا بودیم
ما کنایه ای از مه بودیم
ما کنایه ای از این بهار نارنج ها بودیم
که حتی در شب هم
عزیز ودلنشین بودند
پس ما تسلیم آن اندک سکه شدیم
که برای تکه ای نان زنده بودیم.*
چه فرق می کند اگر امروز بازگشته باشم، دوباره، به همان پیاده روهای تکراری که سفر دیریا زود لحظات یک بهار غمزده را میراث برده اند از خاطرات فراموشی ناممکن...
چه فرق می کند اگر چشم دوخته باشم به این اضلاع فرو رفته درهم و بی قید سنگفرش هایی که ستون ایستاده درختان از دیروزها تا امروز را در تلخی آهک و سیمان غرق کرده اند و جوی پر لجن متعفن را از سیلاب دروغین یک بارش داغ به تنهایی دیوارهای مخدوش از پاره های کاغذ و آگهی ترحیم پیوند زده اند و سنگریزه های وارفته از آجرهای خسته از ماندگاری این همه حصار و پناه نا امن را به تجمع گذران گام های بی اعتبار و نا مطمئن هدیه داده باشند.
چه فرق می کند که تن داده باشم به کلمات هرزه جاری در مکالمات بی هدف که از یاد برده اند رنگ قرمز وسبز آمیخته با شادی های تند وتیز یک پلک زدن بی اختیاررا و بعد، پاک باختن سالیان دراز چشم برنداشتن ازمنظره های پر بار وبر دوردست های بلند بالای کوهستانی که رنگ باخته اند به فرجام دودزده خاطرات تابستان سال های تن سپردن به رودخانه های درخشان و پاک از زباله های بی پایان این روزها...
چه فرق می کند که چشم بسته باشم به تجاوز آغوش های خواب آلوده صبحگاهی و تلاطم دروغین بدن های خسته و وارفته بر بستر عرق کرده تابستان و دلهره های پیش آمده تا سفره زنگار بسته از تکرار گرسنگی های مداوم و صورت خون آلود که سیلی سرخ نگهدارنده اش تیغ دارد و بهت چشمان اشک از کف داده را به لبخندی بغض آلود تاخت می زند...
چه فرق می کند چشم هایم تاب نیاورده باشند فرود خون آلود خورشید عصر را و تصور یک عقربه گیر کرده در انحنای برخورد لحظات پایان روز را به تلنگر دشنام و دشنه های آخته بر شادمانی کودکانه و تب دار ظهر های بی خوابی روزهای از کف رفته در غرور بی جای گلایه های تا بی نهایت این بهار غمزده و حلول بی تاب و عرق کرده تابستانی سرگردان در خلاء همکلامی های نا متعارف را...
چه فرق می کند که شعر گریخته باشد از کاغذهای بی گناه و سپید و دشنام آمده باشد تا ارتقاء دست خط های بی بند وبار سرانگشتان لرزان از بیداد مقدر شده در وداع با تمام مهربانی ناگزیر و اجباری چشمهایی که سایه های تنیده در خاک و آهن را باور نکرده بودند و مدیون و مضطرب از انحنای کوچه ها گریختند...
چه فرق می کند که برگ های سبز بهاری، تعهد سایه سار تابستان را بر شانه های خاک آلوده و خسته دریغ کرده باشند و تا هرم آتشین پاییز تاب نیاورده باشند و تن پوش روزهای سرد زمستانی بودن را چون حکایت افسانه هایی که ایمان دروغین راویان خود را حراج می کنند، نادیده بگیرند...
چه فرق می کند اگر عهدی بسته باشم و باز با یاد زخم های سیاه برجامانده از سکوت که سر باز می کنند بی اختیار و خون آبه از خاطر آزرده شان راه باز می کند به دیدرس زبان های نجواگر گوش های چسبیده بر دیوار، شکسته باشم در این روزهای شکستن های مکرر و بی آتیه نقش بر آب...
* احمد رضا احمدی- مجموعه شعر عزیز من
پ ن: نقش به نقش خاطره می شود خیال و خاطرم آزرده است از مخاطره این روزهای آرزوهای از دست و دیده گریزان... این بهار غم انگیز که به تابستان وصل می شود و من سوخته ام از هرم داغ دریغ... مگر این ساعت های لخته شده بر این نفس نفس زدن های بی تاب چند چاره به چیرگی های روزبخیه کرده که تاب بیاورد و دم نزند، ... بزند... بهار داغ و یائسه از هراس بی بارو بر باغ خبرکه نداشته باشد دریغ را کم نخواهد کرد...اشک باشد برای فاتحه آخر کار... در این ثانیه های خفقان و بغض باید که با حماقت خندید...